بسم رب الشهدا
شب عملیات ....
برای رد شدن از سیم خاردارها . . . نیاز به یک نفر داشتن تا روی سیم ها بخوابه . . .
تا بقیه بتونن از روش رد بشن . . . داوطلب زیاد بود . . .
قرعه انداختن ! افتاد به نام یه جوان . . . همه اعتراض کردن . . .
الا یه پیرمرد! گفت : چکار دارید بنامش افتاده دیگه! بچه ها از پیرمرد بدشون اومد . . .
دوباره قرعه انداختن . . .بازم افتاد به اسم اون جوان . . .
جوان بدون درنگ خودش رو به صورت انداخت روی سیم خاردار . . .
بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوان . . .
جوان دستشو تو دهنش گرفت و با دندوناش محکم فشار میداد تا صداش در نیاد....
بالاخره....
همه رفتند الا پیرمرد . . .
گفتن بیا . . . گفت نه . . . شما برید من باید وایسم بدن پسرم رو
ببرم برای مادرش . . . مادرش منتظره . . .
اونجا همه فهمیدن پیرمرده بابای اون جوونه بوده....
(خدایا پناه بر تو)
به اطلاعیه کلیه وبلاگ نویسان ارزشی استان یزد می رساند عزیزان برای درج مطلب خود در این وبلاگ فقط کافیست لینک مطلب برگزیده خود را در قسمت "ارتباط با ما" وبلاگ همراه با نام و همچنین شهر محل سکونت خود ارسال نمایند تا مطلبشان در اسرع وقت در این وبلاگ درج گردد.